<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[تالار تفریحی پارسی بکس - داستان و رمان]]></title>
		<link>https://www.parsibax.ir/</link>
		<description><![CDATA[تالار تفریحی پارسی بکس - https://www.parsibax.ir]]></description>
		<pubDate>Wed, 15 Jul 2026 18:29:16 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[رمانِ زیبایِ "پایان نامه"]]></title>
			<link>https://www.parsibax.ir/Thread-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87</link>
			<pubDate>Sat, 25 Jun 2022 17:34:17 +0430</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://www.parsibax.ir/member.php?action=profile&uid=3">Emma</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://www.parsibax.ir/Thread-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">موضوع رمان :عاشقانه/اجتماعی/روانشناسی<br />
</span><br />
<br />
خلاصه رمان پایان نامه<br />
<br />
رخساره حکیمی، در پی اتمام دوره کارشناسی ارشد روان شناسی، برای دست یابی<br />
<br />
به شغل مورد علاقه و هم چنین پیدا کردن کیس مورد نظر برای تحویل پایان نامه‌اش<br />
<br />
دست به گریبان استاد محبوب دانشگاهش می‌شود. بی‌خبر از اینکه<br />
<br />
دنیا برای او خواب‌های دیگری دیده است…!<br />
<br />
<br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="https://www.parsibax.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="https://www.parsibax.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
<br />
<br />
<iframe src="https://docs.google.com/viewer?embedded=true&url=https://dl.save-ava.ir/1400.10/payan%20nameh%20avayekhis.pdf" style="width: 100%; height: 400px; border: none;"></iframe>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">موضوع رمان :عاشقانه/اجتماعی/روانشناسی<br />
</span><br />
<br />
خلاصه رمان پایان نامه<br />
<br />
رخساره حکیمی، در پی اتمام دوره کارشناسی ارشد روان شناسی، برای دست یابی<br />
<br />
به شغل مورد علاقه و هم چنین پیدا کردن کیس مورد نظر برای تحویل پایان نامه‌اش<br />
<br />
دست به گریبان استاد محبوب دانشگاهش می‌شود. بی‌خبر از اینکه<br />
<br />
دنیا برای او خواب‌های دیگری دیده است…!<br />
<br />
<br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="https://www.parsibax.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="https://www.parsibax.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
<br />
<br />
<iframe src="https://docs.google.com/viewer?embedded=true&url=https://dl.save-ava.ir/1400.10/payan%20nameh%20avayekhis.pdf" style="width: 100%; height: 400px; border: none;"></iframe>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دانلود رمان" بادیگارد"]]></title>
			<link>https://www.parsibax.ir/Thread-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF</link>
			<pubDate>Sat, 18 Jun 2022 02:55:24 +0430</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://www.parsibax.ir/member.php?action=profile&uid=3">Emma</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://www.parsibax.ir/Thread-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF</guid>
			<description><![CDATA[<div align="right"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">معرفی رمان بادیگارد:</span></div>
<div align="right">
<br />
رمان بادیگارد داستان دختری را روایت می کند که به خاطر شغل پدرش مجبور است بادیگارد<br />
همیشه همراهش باشد ولی او با پدرش لجبازی می کند و بادیگارد ها را فراری می دهد و<br />
فکر می کند که می تواند از خودش دفاع کند. <br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">خلاصه ای از کتاب:</span><br />
<br />
آروم کلید رو توی قفل چرخوندم و درو یواش باز کردم. همه جا تاریک بود<br />
<br />
احتمالا همه خوابیده بودن. کفشامو در آوردم و پاورچین پاورچین رفتم سمت<br />
<br />
پله. همین که پامو روی اولین پله گذاشتم چراغ هال روشن شد. آروم سرمو<br />
<br />
چرخوندم و عقبو نگاه کردم، درست حدس زده بودم بابام بود.<br />
<br />
بابامم طاقت نمیاره و میره جلوشو میگیره. خلاصه مامانمم از خانواده طرد<br />
<br />
میشه و از ارث محروم میشه.<br />
<br />
با کمک یکی از دایی هام مامان و بابام عروسی میکنن و یه خونه کوچیک اجاره<br />
<br />
میکنن. خیلی همدیگه رو دوست داشتن و خوشبخت بودن. بعد از یک سال<br />
<br />
مامانم من و میلاد رو به دنیا میاره که خوشبختیشونو تکمیل میکنه. کم کم<br />
<br />
وضع بابام خوب شد و پر نفوذ تر شد. چهارده سالم بود که فهمیدیم بابام<br />
<br />
میخواد بره توی کار سیاست...<br />
<br />
چند بار هم بابامو تهدید کردن که منو میکشن اما بابام دیگه چیزی براش مهم<br />
<br />
نیست .<br />
<br />
این سیاستمدارها خیلی آدمهای کثیفی هستن به زن و بچه خودشونم<br />
<br />
رحم نمیکنن. منم به بابام رحم نمیکنم صبح که می خوام از خونه بیام بیرون<br />
<br />
تا میتونم آرایش میکنم که فقط لجشو دربیارم. اما تا از خونه میرم بیرون<br />
<br />
آرایشمو پاک میکنم. شبا اگه با شما میام بیرون یا میرم سر مزار مامانم به بابام<br />
<br />
میگم پارتی بودم. باید یه جور تقاص پس بده.<br />
<br />
چادرو درست کردم و رومو طرف پنجره کردم. با تعجب دیدم که داریم میریم<br />
<br />
طرف بالا شهر توي یکی از کوچه ها پیچید و جلوی  یه خونه بزرگی پارک<br />
<br />
کرد. چشمام از تعجب دا شت در میومد. یعنی این خونشونه؟ جواب این<br />
<br />
سوالم رو وقتی گرفتم که مرد میانسالی درو باز کرد و براش سر خم کرد. دم در<br />
<br />
خونه که رسیدیم یه خانمی دم در ایستاده بود. از سر و و ضعش پیدا بود که<br />
<br />
مادر بادیگارده. از ماشین که پیاده شدیم زن به من نگاه کرد و گفت...<br />
<br />
حتما ادامه ی این داستان رو مطالعه کنید.</div>
<div align="right"><blockquote class="mycode_quote"><cite>نقل‌قول: </cite>دانلود رایگان رمان به صورت PDF<br />
<br />
حجم: 2مگابایت<br />
<br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="https://www.parsibax.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="https://www.parsibax.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
</blockquote>
</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">معرفی رمان بادیگارد:</span></div>
<div align="right">
<br />
رمان بادیگارد داستان دختری را روایت می کند که به خاطر شغل پدرش مجبور است بادیگارد<br />
همیشه همراهش باشد ولی او با پدرش لجبازی می کند و بادیگارد ها را فراری می دهد و<br />
فکر می کند که می تواند از خودش دفاع کند. <br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">خلاصه ای از کتاب:</span><br />
<br />
آروم کلید رو توی قفل چرخوندم و درو یواش باز کردم. همه جا تاریک بود<br />
<br />
احتمالا همه خوابیده بودن. کفشامو در آوردم و پاورچین پاورچین رفتم سمت<br />
<br />
پله. همین که پامو روی اولین پله گذاشتم چراغ هال روشن شد. آروم سرمو<br />
<br />
چرخوندم و عقبو نگاه کردم، درست حدس زده بودم بابام بود.<br />
<br />
بابامم طاقت نمیاره و میره جلوشو میگیره. خلاصه مامانمم از خانواده طرد<br />
<br />
میشه و از ارث محروم میشه.<br />
<br />
با کمک یکی از دایی هام مامان و بابام عروسی میکنن و یه خونه کوچیک اجاره<br />
<br />
میکنن. خیلی همدیگه رو دوست داشتن و خوشبخت بودن. بعد از یک سال<br />
<br />
مامانم من و میلاد رو به دنیا میاره که خوشبختیشونو تکمیل میکنه. کم کم<br />
<br />
وضع بابام خوب شد و پر نفوذ تر شد. چهارده سالم بود که فهمیدیم بابام<br />
<br />
میخواد بره توی کار سیاست...<br />
<br />
چند بار هم بابامو تهدید کردن که منو میکشن اما بابام دیگه چیزی براش مهم<br />
<br />
نیست .<br />
<br />
این سیاستمدارها خیلی آدمهای کثیفی هستن به زن و بچه خودشونم<br />
<br />
رحم نمیکنن. منم به بابام رحم نمیکنم صبح که می خوام از خونه بیام بیرون<br />
<br />
تا میتونم آرایش میکنم که فقط لجشو دربیارم. اما تا از خونه میرم بیرون<br />
<br />
آرایشمو پاک میکنم. شبا اگه با شما میام بیرون یا میرم سر مزار مامانم به بابام<br />
<br />
میگم پارتی بودم. باید یه جور تقاص پس بده.<br />
<br />
چادرو درست کردم و رومو طرف پنجره کردم. با تعجب دیدم که داریم میریم<br />
<br />
طرف بالا شهر توي یکی از کوچه ها پیچید و جلوی  یه خونه بزرگی پارک<br />
<br />
کرد. چشمام از تعجب دا شت در میومد. یعنی این خونشونه؟ جواب این<br />
<br />
سوالم رو وقتی گرفتم که مرد میانسالی درو باز کرد و براش سر خم کرد. دم در<br />
<br />
خونه که رسیدیم یه خانمی دم در ایستاده بود. از سر و و ضعش پیدا بود که<br />
<br />
مادر بادیگارده. از ماشین که پیاده شدیم زن به من نگاه کرد و گفت...<br />
<br />
حتما ادامه ی این داستان رو مطالعه کنید.</div>
<div align="right"><blockquote class="mycode_quote"><cite>نقل‌قول: </cite>دانلود رایگان رمان به صورت PDF<br />
<br />
حجم: 2مگابایت<br />
<br />
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="https://www.parsibax.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="https://www.parsibax.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
</blockquote>
</div>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>